نویسنده
ملانی کانکلین
مترجم
فروغ منصور قناعی
ناشر
پرتقال
تعداد صفحات
272
نوع جلد
شومیز
قطع
رقعی
معرفی کتاب زمان کاغذی
این داستان، روایتگر رنج درونی دختربچهای به نام تایم است که بهدنبال بیماری برادرش و با تغییر ناگهانی وضعیت خانوادهی خود دچار نگرانی میشود. ملانی کانکلین در کتاب زمان کاغذی ماجرای سفر ناگهانی و طولانیمدت خانوادهی تایم را در مسیری سرشار از بیم و امید به آینده، برایتان شرح میدهد. کتاب حاضر اولین رمان کودک این نویسنده است و برندهی جوایز متعددی چون جایزهی کتاب بلوستم شده است.
دربارهی کتاب زمان کاغذی
گاهی اتفاقات ناگوار و پیشبینیناپذیر زندگی سرنوشت انسان را دستخوش تغییراتی بنیادین میکنند؛ خصوصاً وقتی جان یکی از عزیزانمان به خاطر بیماری به خطر افتاده باشد. با بیمار شدن «ول»، برادر کوچک تایم، خانوادهی آنها وارد چنین بحرانی میشود. آنها از طرفی بهخاطر شروع درمان او نسبت به سفر به نیویورک امیدوارند و از سوی دیگر نمیتوانند کاملا به درمان ول و بهبود وضعیتش چشم امید داشته باشند. در رمان زمان کاغذی (Counting Thyme)، نوشتهی ملانی کانکلین (Melanie Conklin) در این سفر پرماجرا با خانوادهی تایم همراه شوید.
کوچکردن به نیویورک برای تایم به معنای این است که چندین هزار کیلومتر از خانهشان در سندیگو دور شدهاند. این مسئله باعث شده او برای خاطرات شهر خودشان با دوست صمیمیاش شانی و باغچهی مخفی مادربزرگ احساس دلتنگی کند. اگرچه ابتدا این تغییر محل سکونت موقتی است، اما پذیرش آن از جانب تایم کار بسیار دشواریست که نیاز به گذشت زمان دارد.
بهعلاوه تایم کمکم باید بپذیرد که ممکن است بهخاطر ادامهی روند درمان اقامتشان در نیویورک دائمی شود. او بهمرور متوجه میشود به این شهر علاقهمند شده؛ شهری که میتواند در آن خاطرات شیرین تازهای را رقم بزند، دوستان جدیدی پیدا کند و این تجربیات تازه را از صمیم قلب دوست بدارد. با اینحال تایم همچنان امید دارد که معجزهای رخ دهد و برادرش، ول، بتواند بر بیماری سرطان غلبه کند و بهبود یابد.
ملانی کانکلین این کتاب را به کودکانی تقدیم کرده که زود بزرگ میشوند. شاید چون پذیرش بیمار شدن یکی از اعضای خانواده برای کودکان بسیار دشوار است، اما گاهی ناملایمات زندگی و رنجها به آدمها کمک میکنند اتفاقات را از دریچهی تازهای ببینند و با وجوه دیگری از شخصیت خود آشنا شوند.
کتاب زمان کاغذی مناسب چه کسانی است؟
این کتاب برای کودکان 7 تا 12 سال نوشته شده و مفهوم پذیرش رنج و ناملایمات و انعطافپذیری در زندگی را به آنها میآموزد.
در بخشی از کتاب زمان کاغذی میخوانیم
بابا مشوق اصلی خانوادهمان بود. برعکس همهمان که مشکوک بودیم. حتی یک برچسب روی میزش داشت که رویش نوشته بود: «به موقعیتهای جدید خوشامد بگو!» قبل از اینکه سندیگو را ترک کنیم روی ظرف ناهار برایم کاغذی میگذاشت و شعار مینوشت تا قانعم کند نیویورک جای خوبی است:
«یه گاز از سیب بزرگ بزن!
این شهر اینقدر قشنگه که اسمش رو دوبار میگن!»
ایستاده بودم جلوی خانه و هنوز مشکوک بودم. هوا آنقدر سرد بود که بخارِ نفسهایمان را میدیدیم. نور داشت کمکم میرفت. به لطف تفاوت زمانی، اینجا ساعت شش بود. یعنی الآن ساعت در خانهمان سه بود. دقیقاً زمانی که همیشه شام عید شکرگزاری را توی خانهی مامانبزرگ شروع میکردیم. همیشه کارم بود که از میز غذا لوبیاسبزها را بقاپم.
مامان به صندوق عقب ماشین نگاه کرد؛ چمدانهایمان آنجا بود. داشت آنها را میشمرد تا چیزی جا نماند. یکبار دیگر راننده را مجبور کرد صندوق عقب را باز کند مبادا اشتباه کرده باشد. بقیهمان داشتیم از سرما میلرزیدیم. مامانبزرگ کی بهم هشدار داده بود که هوا در نیویورک سرد است، اما نگفته بود که آدم اینطور یخ میزند. بابا ول را بغل کرد و گفت: «بریم تو.» ریشش را روی صورت ول کشید و او را خنداند. دلم میخواست مرا هم بغل کند، اما دیگر یازده سالم بود و تازه انتظار میرفت نسبت به سنم قویتر هم باشم؛ چمدانم را برداشتم و پشت سرشان راه افتادم. بابا رفت تا به مامان کمک کند بقیهی چمدانها را بیاورد. من و کری و ول هم توی راهرو منتظر ماندیم. ول کنارم ایستاده بود، به راهپلهی نیمهروشن نگاه کرد و گفت: «انگار شبح داره.»

