

کتاب (جادوگر شهر از) رنگین کمان کلاسیک 2
نویسنده
فرانک ال باوم
مترجم
پیمان اسماعیلیان
ناشر
افق
تعداد صفحات
272
نوع جلد
گالینگور
قطع
جیبی
معرفی کتاب جادوگر شهر از
سفر به سرزمین ناشناختهها و تلاش برای یافتن راه بازگشت به خانه همیشه ماجراجوییهایی بهیادماندنی خلق میکند. کتاب جادوگر شهر از اثر ال. فرانک بام داستان دختری به نام «دوروتی» را روایت میکند که طوفانی او را به سرزمینی جادویی میبرد. این کتاب برندهی جایزهی صنعت کمیک ویل آیزنر بوده است.
دربارهی کتاب جادوگر شهر از
زندگی در دشتهای بیپایان کانزاس، با رنگ خاکستری زمین و آسمان، تصویری ثابت و بیهیجان است. دوروتی، دختری کوچک که همراه عموی سختکوش و عمهای که سالهاست خنده را از یاد برده، زندگی میکند، تنها بابت داشتن سگ کوچکش، توتو، دلخوش است. اما در یک چشم برهم زدن، طوفانی عظیم او را از این سکون خاکستری به دنیایی ناشناخته و پر از رنگهای زنده میبرد. خانهی کوچکشان، در میان این توفان مهیب، به آسمان میرود و فرودشان در سرزمینی عجیب، آغاز ماجرایی میشود که تا مدتها ذهن خواننده را به خود مشغول میکند. کتاب جادوگر شهر از (The Wonderful Wizard of OZ) اثر ال. فرانک بام (L. Frank Baum) از همان ابتدا خواننده را به دنیایی میبرد که در آن هر چیزی ممکن است.
دوروتی وقتی چشم باز میکند، خود را در سرزمینی سرسبز و شگفتانگیز میبیند که به نظر میرسد هیچ شباهتی به دشتهای خاکستری کانزاس ندارد. ملاقات او با «مانچکینها»، موجودات کوچک و مهربانی که با نابودی جادوگر خبیث شرق خوشحال هستند، اولین نشانهی ورود او به دنیایی است که در آن مهربانی و شجاعت گاهی بیش از جادو قدرت دارند.
داستان با قدم گذاشتن دوروتی بر جادهی آجری زرد شکل میگیرد، جادهای که دوروتی را به سوی شهر زمردی و جادوگر معروف اُز هدایت میکند. اما مسیر به هیچوجه ساده نیست. در این راه، او دوستانی پیدا میکند که هر کدام به دنبال چیزی هستند. مترسکی که آرزوی داشتن مغز دارد، مرد حلبیای که دل میخواهد و شیری که به دنبال شجاعت است. همراهی این شخصیتها، به داستان لایههایی از طنز و معنا اضافه میکند. چالشهای آنان در طول مسیر، از گذر از جنگلهای تاریک گرفته تا روبهرو شدن با تهدید موجوداتی عجیب، ماجراهایی را رقم میزند که خواننده را قدمبهقدم با شخصیتها همراه میسازد.
ال. فرانک بام، در این کتاب، با قلم ساده و روان خود، مفاهیمی چون دوستی، شجاعت و ارزشهای انسانی را بدون شعارزدگی روایت میکند. از زیبایی این داستان، پیچیدگی شخصیتهای آن است که هر کدام با ضعفها و آرزوهای خود، به شکلی ملموس و باورپذیر ساخته شدهاند. مثلاً، مرد حلبی که گمان میکند بدون قلب از احساسات بیبهره است، در عمل مهربانترین شخصیت داستان است. یا مترسکی که خود را بیفکر میداند، بارها در لحظات بحرانی، تصمیمات هوشمندانه میگیرد.
آنچه کتاب جادوگر شهر از را متمایز میکند، تعادل میان ماجراجویی و پیامهای انسانی آن است. دوروتی، که در ابتدا تنها به فکر بازگشت به خانه است، در طول سفرش به درک عمیقتری از معنای خانه و خانواده میرسد. همانطورکه او و دوستانش با چالشهای مختلف روبهرو میشوند، این پیام به خواننده منتقل میشود که گاهی چیزهایی که به دنبالشان هستیم، در واقع از همان ابتدا با ما بودهاند.
کتاب جادوگر شهر از نوشتهی ال. فرانک بام تنها یک داستان تخیلی برای کودکان نیست، بلکه اثری است که مخاطبان بزرگسال را نیز به فکر فرو میبرد. بام، با خلاقیت کمنظیر خود، دنیایی ساخته که هر گوشهاش سرشار از رنگ، صدا و زندگی است، اما در عین حال به مسائل عمیق انسانی نیز میپردازد. مترجم این کتاب، پیمان اسماعیلیان، توانسته است با وفاداری به متن اصلی و دقت در انتخاب کلمات، این تجربهی خواندنی را به فارسیزبانان ارائه دهد. این کتاب از سوی نشر افق منتشر شده است و اگر شما هم به دنبال داستانی هستید که هم سرگرمکننده باشد و هم آموزنده، این اثر انتخابی مناسب برای کتابخانهی شما خواهد بود.
کتاب جادوگر شهر از برای چه کسانی مناسب است؟
کتاب جادوگر شهر از برای کسانی مناسب است که به داستانهای ماجراجویانه، تخیلی و پر از پیامهای انسانی علاقه دارند. چه کودکان و نوجوانان و چه بزرگسالانی که میخواهند دنیایی سرشار از دوستی، شجاعت و امید را تجربه کنند، از خواندن این کتاب لذت خواهند برد.
در بخشی از کتاب جادوگر شهر از میخوانیم
مترسک گفت: «یک لحظه صبر کنید!» او مدتی بود به این فکر میکرد که بهترین چارهشان چیست و برای همین از هیزمشکن خواست سر درخت را که سمت خودشان بود قطع کند. هیزمشکن حلبی درجا تبرش را به کار انداخت و درست وقتی دو کالیدا نزدیک بود از روی درخت عبور کنند، تنهی درخت به درون خندق سقوط کرد و دو جانور زشت و درنده را با خود برد و روی سنگها و صخرههای تیز کف دره تکهتکه کرد.
شیر بزدل نفس عمیقی از روی آسودگی کشید و گفت: «خب، میبینم که باز هم میتوانیم کمی بیشتر زندگی کنیم که از این بابت خیلی هم خوشحالم، چون تصور میکنم زنده نبودن اصلاً هم خوب نیست. آن جانوران چنان مرا ترساندند که قلبم هنوز هم تندتند میزند.»
هیزمشکن حلبی با اندوه گفت: «آخ، کاش من هم قلبی داشتم که بزند.»
این ماجرا موجب شد که مسافران بخواهند هرچه زودتر از جنگل بیرون بروند و چنان تند رفتند که دوروتی خسته شد و برای همین پشت شیر سوار شد. با کمال مسرت متوجه شدند هرچه جلوتر میروند، از تعداد درختان کاسته میشود و بعدازظهر بود که به رودخانهای رسیدند که بهسرعت از مقابلشان میگذشت. جادهی آجری زرد را در آنسوی رود میدید که از سرزمینی زیبا عبور میکرد که پر از چمنزار و گلهای رنگارنگ بود و دو طرف جاده را درختان میوههای آبدار گرفته بودند.
وقتی این سرزمین دلانگیز را پیش رویشان دیدند، بسیار خشنود شدند.
دوروتی پرسید: «حالا چطور باید از رودخانه رد شویم؟»
مترسک جواب داد: «خیلی آسان است. هیزمشکن باید یک کلک برایمان بسازد تا سوارش بشویم و بهسمت دیگر رودخانه برویم.»