
در حال بارگزاری...
سلام! 🌸 سال نو مبارک! 🎉«همین حالا» بخر«فردا ارسال» میشه😲«موجودی استیکر و پوسترها محدوده» ⏳🚫 *کلیک کن تا تموم نشده* 🏃♂️💨

در حال بارگزاری...


نویسنده
آدریان یانگ
مترجم
پگاه خدادی
ناشر
کتاب مجازی
تعداد صفحات
313
نوع جلد
گالینگور
قطع
رقعی
هر چه از تمدن و قانون را بهیاد دارید فراموش کنید؛ اینجا بهشت خلافکاران، قاچاقچیان و آدمکشهاست و دختری تنها بهنام فابل، باید بتواند در میان این جماعت زنده بماند و بهاندازهی پرداخت کرایهی یک کشتی، پول بهدست آورد. کتاب فابل نوشتهی آدرین یانگ، نوجوانان که مخاطبان اصلی این داستان هستند را با افرادی آشنا میکند که یکی از دیگری مشکوکتر و مرموزترند و میخواهد به «فابل» برای خروج از جزیره کمک کنند. این داستان دنبالهدار است و قرار نیست زندگی پرهیاهوی فابل در همین جلد نخست به پایان برسد. دومین و سومین کتابی که سرنوشت فابل را برای ما شرح میدهند بهترتیب «همنام» و «آخرین میراث» نام دارند.
به آخر دنیا خوش آمدید؛ جزیرهای که در میان دزدان دریایی و قاچاقچیها و قاتلان محصور است و هیچکس جرأت ندارد حتی به کشتیهایی که در این جزیره رفتوآمد میکنند، نزدیک شود. انتخاب این نقطهی متروکه و مخوف از زمین حتی برای شکنجهگاه و زندان هم بیش از حد بیرحمانه است و با اینحال، پدر دختری جوان حاضر شده دخترش، فابل، را در این جزیره رها کند تا خود راه نجات را بیابد؛ آن هم پدری که تاجر است ومیتواند بهراحتی زندگی اشرافی و ایدهآلی را برای فرزندش رقم بزند و به او جایگاه والاترین مقام کشتی را پیشکش کند. این تاجر که «سینت» نام دارد؛ برای بازگشت دخترش به کشتی یک شرط گذاشته؛ شرطی که فابل را از دخترکی نوجوان و کمتوان، به زنی نیرومند و مصمم تبدیل کرده. سینت گفته است: «فابل تنها زمانی میتواند به کشتی من بازگردد و جایگاه شایستهای را از آن خود کند که بتواند بهتنهایی از آن جزیره بگریزد.» و حالا این دختر که هفده سال بیشتر ندارد، باید بتواند از میان خلافکاران و قاتلان خود را نجات دهد. رمان فابل (Fable) ما را با این دختر که چهار سال است برای حفظ بقا میجنگد و تمام راههای زنده ماندن را آموخته، آشنا میکند.
آدرین یانگ (Adrienne Young) فابل را در این جزیره تنها نگذاشته و کسانی را در کنار این دختر قرار داده که میتوانند به او کمک کنند؛ یکی از این افراد پسر جوانی بهنام «وست» است. او صاحب کشتی کوچکی بهنام ماریگلد و عملاً دزد دریایی است. وست و خدمهاش هر چیزی که را بخواهند، به هرجایی که لازم باشد، قاچاق میکنند و برایشان مهم نیست قانون دراینباره چه نظری دارد! با اینوجود عنوان «تاجر دریایی» را برای خود حفظ کرده و میتواند رسماً خرید و فروش کند.
وست با کمک واسطهای بهنام کوی، سنگهای قیمتی را که فابل از دل آب پیدا میکند، در ازای پول اندکی میخرد؛ البته کمکهای وست تنها به این کار منتهی نمیشود. زمانی که فابل بهاندازهی کافی پول بهدست میآورد و امکان لازم برای ترک جزیره و رفتن بهسراغ پدرش را تهیه میکند، از کوی میخواهد که او را با یک صاحب کشتی یا فردی که بتواند این دختر جوان را از این جزیرهی وحشت فراری دهد، آشنا کند. کوی نیز برای این کار وست را پیشنهاد میدهد و به فابل این حقیقت را میگوید که تاکنون نیز خریدار اصلی سنگهای قیمتی وست بوده است، نه کوی.
فابل نسبت به این تاجر دریایی مرموز که مشخص نیست به چه دلیل سنگهای قیمتی را خریداری کرده، شک دارد. نمیتواند بفهمد این مرد جوان چه انگیزهای از کمک کردن به او دارد؟ چرا خطر فراری دادن فابل را به جان میخرد؟ چرا تاکنون خود را معرفی نکرده و چرا دورادور فابل را زیرنظر داشته؟ اما با وجود تمام این سوءظنها، چارهای ندارد جز اینکه به وست اعتماد کند، به کشتی او وارد و همراه با این مرد جوان و خدمهی کشتیاش، راهی دریا شوند. رمان معمایی فابل هنوز رازهای بسیاری را سربهمهر باقی گذاشته و فقط نشانههایی از هویت وست و دلیل کمک او به فابل را برملا میکند. آدرین یانگ در پایان این داستان حادثهی شگفتانگیزی را برای مخاطبان خود رقم زده است؛ حادثهای که تمام پیشبینیها و معادلات ما را برهم میزند.
کتاب فابل برای نوجوانان علاقهمند به داستانهای ماجراجویانه، مهیج و فانتزی جذاب و خواندنی است. ادامهی این داستان در کتاب «همنام» روایت میشود و شما را با فابل و خطراتی که او را رها نمیکنند، همراه میسازد.
ماهیها در بین پیچکها میچرخیدند و کوسههای صخرهای آنها را در جستوجوی شامشان دنبال میکردند. این خلیج یکی از معدود جاهایی بود که اجازه داشتم ماهیگیری کنم، چون آبهای خروشان، نگهداشتن تلههای نیبافتی که دیگر لایروبها استفاده میکردند را دشوار میکرد. اما تلۀ سبدی بافتهشدهای که ناوبر پدرم به من یاد داده بود، میتوانست فشار امواج را تحمل کند. طناب ضخیم را دور مشتم پیچیدم و کشیدم، اما تکان نخورد؛ جریان آب آن را بین سنگهای پایین گیر انداخته بود.
پاهایم را روی سبد گذاشتم و به سنگ تکیه دادم، تلاش کردم آن را از جایی که در گلولای ضخیم نیمه مدفون شده بود، آزاد کنم.
وقتی تکان نخورد، پایینتر رفتم، انگشتانم را از بالای قسمت بافتهشدۀ تله فرو کردم و آن را به عقب کشیدم تا اینکه شکست و مرا به تختهسنگ زبر پشت سرم پرتاب کرد. یک ماهی کولی از دهانۀ تله قبل از اینکه بتوانم آن را ببندم، بیرون خزید و من ناسزا گفتم؛ درحالیکه دیدم ماهی فرار میکند، صدایم در آب گم شد. قبل از اینکه ماهی دیگری هم فرار کند، درِ شکسته را به سینهام فشار دادم و با یک دست، محکم تله را نگه داشتم.
طناب مرا از کف دریا بالا برد و آن را دنبال کردم تا به سایههای برآمدگی دندانهداری رسیدم که در تاریکی پنهان بود. با اسکنهام، سنگی را که با کتانجک مهر و موم کرده بودم، شل کردم. سنگ در دستانم افتاد و حفرهای را آشکار کرد. داخل حفره، پیروپی که طی دو هفتۀ گذشته جمع کرده بودم، مانند شیشۀ شکسته میدرخشیدند. این یکی از معدود مکانهای پنهانیام در جزیره بود که هنوز لو نرفته بود. سالها بود که تلههای ماهیام را در این خلیج کوچک فرو میبردم و هر کسی که میدید اینجا شیرجه میزنم، میدید که با صیدم به سطح آب برمیگردم. حتی اگر کسی فکر میکرد که ممکن است جواهراتم را اینجا پنهان کرده باشم، هنوز نتوانسته بود آنها را پیدا کند.
وقتی کیسۀ کمربندم از پیروپ پر شد، سنگ را سر جایش گذاشتم. عضلات پاهایم از ساعتها لایروبی بهشدت میسوخت و من از آخرین ذرۀ قوتم استفاده کردم تا به سمت سطح آب شنا کنم. درست همان لحظه که هوای شب را استشمام کردم، موجی با شدت زیاد به من برخورد کرد و قبل از اینکه موج مرا دوباره به زیر بکشد، به سمت صخرهها شنا کردم.