
در حال بارگزاری...
سلام! 🌸 سال نو مبارک! 🎉«همین حالا» بخر«فردا ارسال» میشه😲«موجودی استیکر و پوسترها محدوده» ⏳🚫 *کلیک کن تا تموم نشده* 🏃♂️💨

در حال بارگزاری...


نویسنده
ال ام مونتگمری
مترجم
محمد حسام برجیسیان
ناشر
قدیانی
تعداد صفحات
336
نوع جلد
شومیز
قطع
رقعی
والنسی استرلینگ، شخصیت اصلی داستان قصر آبی بهقلم لوسی ماد مونتگومری، دختری در آستانهی سی سالگی است که وقتی خبر احتمال مرگ خود در آیندهای نزدیک را میشنود تصمیم میگیرد تقاص تمام سالهای زندگی نکردهاش را از خانواده و بخت سیاهش بگیرد. والنسی، که مادرش او را داس لقب داده، دختری فراموششده، نخواستنی، لاغر و آفتابسوخته، ضعیف و در معرض بیماری است که از زندگی در کنار خانوادهی غیرقابلتحمل و پرافادهاش خسته شده. والنسی امید خود را به زندگی از دست داده تا روزی که دکتر او را از بیماری سختی آگاه میسازد که تا یک سال آینده جانش را خواهد گرفت.
والنسی از آن دخترهای ساده و غیرقابلاعتنایی است که بهسادگی از کنارشان میگذریم. دختری مطیع، مبادی آداب، نهچندان زیبا و نهچندان باهوش. این دختر سیساله آرزوی چندانی بهجز زندگی در یک قصر آبی بههمراه مرد رویاهایش و رهایی از اذیت و آزار خانوادهی متعصب و سختگیرش را ندارد. والنسی استرلینگ، قهرمان کتاب قصر آبی (The Blue Castle)، ممکن است در زندگی واقعیاش هیچ احساس رضایتی را تجربه نکند، اما در عوض از زندگی خیالیاش هیچ شکایتی ندارد. او که از طعنه و کنایهی خانوادهی ازخودراضی و آزارهای مادر سختگیرش بهستوه آمده، از شر غم و غصهها به زندگی خیالیاش در قصر آبی رویاها پناه میبرد؛ جایی که احساس آزادی و زیبایی میکند و میتواند در آغوش مرد آرزوهایش زندگی واقعی خود را کاملاً به فراموشی بسپارد.
لوسی ماد مونتگومری (Lucy Maud Montgomery)، توانایی خود را در خلق شخصیت زنانی سرکش، شجاع، دوستداشتنی و باهوش بارها ثابت کرده است و در این کتاب دیگرباره کاراکتری را به خوانندگان معرفی میکند که در جستوجوی احساس عشق و تعلق، مخاطبان را شیفته و دلباختهی صداقت خود میکند. والنسی که مادرش او را "داس" لقب داده است، در آستانهی سیسالگی کابوس تمام دختران همسنوسالش را زندگی میکند: او تابهحال عاشق نشده و همچنان همراه مادر متعصب و دخترعموی فضولش زندگی میکند. اوضاع برای والنسی جوان غیرقابلتحمل شده؛ تا روزی که خبر وحشتناکی جرقهی امید رهایی را در روزهای تاریک والنسی روشن میکند: دکتر ترنت به دختر میگوید به بیماری قلبی کشندهای گرفتار شده و بیشتر از یک سال فرصت زندگی ندارد.
والنسی که تا امروز فرصت زندگی را کاملاً از دست داده است حاضر نیست با اعلام کردن این خبر به خانوادهاش، شانس تجربهی آرامش و آزادی در این یک سال را هم از دست بدهد. آگاهی از این موضوع قدرت بیاندازهای به والنسی میبخشد؛ قدرت سرکشی، مخالفت، اعلام حضور، عاشق شدن و خیالبافی کردن با چشمهای باز. این تازه آغاز داستان زندگی والنسی است.
لوسی ماد مونتگومری، یکی از مشهورترین نویسندگان ادبیات کلاسیک و خالق برخی از محبوبترین کاراکترهای تاریخ ادبیات، از جمله آن شرلی است. او در سرتاسر جهان با داستانهای کودک و نوجوان فوقالعادهاش شناخته میشود. رمان قصر آبی یکی از معدود آثار داستانی این نویسنده است که برای مخاطب بزرگسال نوشته شده است. البته که در طی حدود یک سده پس از نگارش کتاب، میلیونها خوانندهی جوان و نوجوان همراه با این دختر بیچاره و نترس خندیده، گریه کرده و برای رهایی و خوشبختیاش آرزو کردهاند.
اگرچه داستان قصر آبی بر خلاف دیگر آثار مشهور لوسی مونتگومری، مانند آن شرلی و کلاف سردرگم، الهامبخش خلق آثار سینمایی و تلویزیونی نبوده، اما شباهت طرح یکی از رمانهای محبوب ادبیات استرالیا به داستان قصر آبی، جنجال بسیاری بهپا کرد. کالین مککالو، نویسندهی کتاب بانوان عمارت میسالونگی، که در زمان انتشار کتاب حتی به سرقت ادبی هم محکوم شده بود، ادعا کرد که در نگارش رمانش بهصورت ناخودآگاه از داستان قصر آبی الهام گرفته است.
رمان قصر آبی الهامبخش خلق چندین اثر نمایشی موزیکال و داستانی از جمله Blue Castle: A Musical Love Story به قلم هنک استینسون بوده است.
مطالعهی کتاب قصر آبی را به تمام علاقهمندان ادبیات داستانی و آثار کلاسیک ادبیات پیشنهاد میکنیم.
با ترس و لرز گفت: «مادر، ممکن است از این به بعد من را "والنسی" صدا بزنید؟ "داس" به نظر خیلی... خیلی... من دوستش ندارم.»
خانم استرلینگ با حیرت به او نگاه کرد. عینکی با عدسیهای بزرگ به چشم میزد که ظاهری ناخوشایند و عجیب به چشمانش میداد.
«داس چه اشکالی دارد؟!»
والنسی با لکنت گفت: «خیلی بچگانه است.»
خانم استرلینگ لبخند زد. او پیش از ازدواج جزو خاندان ونسبارا بود و افراد خاندان ونسبارا لبخندی زیبا ندارند. گفت: «پس برای تو مناسب است. چون تو هنوز در باطن کاملاً بچهای، کودک عزیزم.»
کودک عزیز با استیصال گفت: «من بیست و نه سالم است.»
خانم استرلینگ گفت: «اگر من جای تو بودم، این موضوع را جار نمیزدم. من وقتی همسن تو بودم، نُه سال میشد که ازدواج کرده بودم.»
دخترعمو استیکلز با غرور گفت: «من در هفدهسالگی ازدواج کردم.»
والنسی دزدکی به آنها نگاه کرد. خانم استرلینگ صرف نظر از عینک بزرگش، بینیای شبیه منقار داشت که باعث میشد شکل طوطی باشد. به نظر بیمار نمیرسید. در بیستسالگی، احتمالاً بهنسبت زیبا بوده، اما دخترعمو استیکلز! با این حال، روزی مردی عاشق کریستین استیکلز شد. صورتی پهن، بزرگ و پرچین و چروک داشت. یک خال پایینِ بینی پهنش بود. روی چانهاش چند موی ضخیم بود. گردنی زرد و چروک داشت. چشمهایش برجسته و رنگپریده بودند. لبهایش نازک و جمعشده بودند و با همهی اینها، از والنسی برتر بود و به خودش حق میداد که با تحقیر به او نگاه کند و تازه، خانم استرلینگ به وجود دخترعمو استیکلز نیاز داشت. والنسی با حسرت فکر کرد این که یک نفر آدم را بخواهد، این که یک نفر به آدم نیاز داشته باشد، چه حسی دارد؟ هیچکس در این دنیا به او نیاز نداشت. اگر او ناگهان نیست و نابود میشد، هیچ چیزی از زندگی کم نمیشد. او مایهی ناامیدی مادرش بود. هیچکس او را دوست نداشت. او حتی هیچوقت دوستهای دختر زیادی نداشت.