
در حال بارگزاری...
سلام! 🌸 سال نو مبارک! 🎉«همین حالا» بخر«فردا ارسال» میشه😲«موجودی استیکر و پوسترها محدوده» ⏳🚫 *کلیک کن تا تموم نشده* 🏃♂️💨

در حال بارگزاری...
نویسنده
کاترینا کوان
مترجم
الهام صیفی کار
ناشر
کوله پشتی
تعداد صفحات
360
نوع جلد
شومیز
قطع
رقعی
رزرومهی دروغین ایدن کار خود را کرد و او به «دستیار آشپز» تبدیل شد. برای این دختر مهم نیست که رئیسش چقدر بدخلق و بیرحم است؛ او به شغل نیاز دارد و نمیتواند وقت را تلف کند. کتاب کارد، چاشنی و اندکی عشق نوشتهی کاترینا کوان روایتی طنزآمیز و عاشقانه از یک رابطهی پرچالش بین آشپزی حرفهای و معروف و دستیار تازهوارد اوست که با مشکلات بیشماری مواجهاند. ما در خلال این داستان باید معمایی پلیسی و جنایی را نیز با کمک سرنخها و نشانههای موجود حل کنیم و گرهی آن را بگشاییم.
خوشبختانه هنوز شرکتها و کسبوکارها به امکانِ «راستیآزمایی رزومههای ارسال شده» دسترسی پیدا نکردهاند، وگرنه ایدن هیچگاه نمیتوانست با آن رزومهی مملو از اغراق و تخیل، در آشپزخانهی فوق لوکس فرانسوی الکساندر چن استخدام شود. او به پول نیاز دارد؛ به مقداری که بتواند دستمزد یک کارگاه خصوصی را پرداخت و از خواهر گمشدهاش رد و نشانی پیدا کند.
او سالهاست که با عذاب وجدان و حس گناه دستوپنجه نرم کرده و بهاندازهای غرق در رنج است که دیگر رفتارهای خشن و بدخلقیهای سرآشپز رستوران او را از کار فراری نمیدهد. ایدن حاضر است به هر قیمتی که شده شغلش را حفظ کند. از سوی دیگر الکساندر چن نیز دقیقاً نمیداند چرا از میان هزاران رزومهای که برایش ارسال شده، ایدن را انتخاب کرده. او نسبت به این دختر احساسی ویژه دارد؛ حسی که حتی در پس فریادها و عیبجوییهایش هم مشهود است. کتاب کارد، چاشنی و اندکی عشق (Knives, Seasoning, & a Dash of Love) نوشتهی کاترینا کوان (Katrina Kwan) ما را با این دو نفر که هر کدام لجبازی و لطافت خاص خود را دارند، آشنا میکند. لحظاتی که در این داستان با آنها مواجه میشویم طنزآمیزند و در عین پرتنش بودن، لبخند را به خوانندگان خود هدیه میدهند.
داستان کارد، چاشنی و اندکی عشق ما را به سالهای دوردست میبرد؛ زمانی که نام الکساندر «شانگ» بود. ایدن این سرآشپز معروف و مغرور را از همان ایام میشناسد؛ از دورانی که او جوانی مهربان و متواضع بود و همچون حالا تمام کارکنان رستوران را به چشم بردههای ناکارآمد نمیدید که با فریاد و تحقیر کار را به آنها آموزش دهد. چیزی که موجب شد تا آن پسر دوستداشتنی و مردمدار به این رئیس دیکتاتور تبدیل شود و نام خود را هم تغییر دهد، جامعهای است که یک آدم چینی - آمریکایی را به اندازهی یک آمریکایی جدی نمیگیرد و انگار که خوشرویی و مهربانی نیز به ابزارهایی برای بیش از پیش عقبراندن و نادیده گرفتن او تبدیل میشوند؛ بههمین علت شانگ تصمیم گرفت اسم، روحیات و خلقیات شرقی خود را فراموش و مانند یک انسان غربی رفتار کند. الکساندر نیز مثل ایدن که حالا در جامعهای بیرحم باید برای حقوقی ناچیز، هر رفتاری را بپذیرد و اعتراض نکند، مجبور است هویت و اصالت خود را مخفی کند تا مشتریان و صاحبان کسبوکار و... او را مانند سایر مردم ببینند و از روی ملیت و اسم و... قضاوتش نکنند.
کاترینا کوان بهمرور کشش و علاقهای که میان الکساندر (شانگ) و ایدن وجود دارد را پررنگتر میکند و به داستان «کارد، چاشنی و اندکی عشق» رنگ عاشقانه میبخشد. حالا این دو نفر که به واسطهی شغلشان بیشتر ساعتهای روز را با یکدیگر سپری میکنند و عشق و محبتی نیز نسبت به هم پیدا کردهاند، میخواهند گرههای زندگی همدیگر را پیدا کرده و آنها را بگشایند. ایدن در طول داستان، اصالت الکساندر و هویتی را که درونش در حال سرکوب شدن است، به یاد او میآورد. از سوی دیگر الکساندر نیز میخواهد هرطور شده به ایدن کمک کند تا شاید خواهر گمشدهاش را بیابد و عذاب وجدانش آرام بگیرد. کتاب کارد، چاشنی و اندکی عشق، با لحنی طنز رشد این دو شخصیت در طول داستان و تکامل رابطهی عاشقانهشان را روایت میکند و به تبعیضهای نژادی و فضای نادرست رقابت در فضای کار نیز نگاهی نقادانه دارد.
رمان کارد، چاشنی و اندکی عشق ما را به آشپزخانهای میبرد که نمیدانیم دقیقاً از کدام جزء آن لذت ببریم؟ به غذاها و خوراکیها عشق بورزیم یا رابطهی عاطفی و پرتنشی را که میان شخصیتهای اصلی در جریان است، دوست داشته باشیم؟ این داستان اثر کمدی و عاشقانهای محسوب میشود که برای علاقهمندان به این ژانرها مناسب و جذاب است.
زن آسیایی لبخند میزند. «خب چون اون عوضی که اونجا ایستاده ما رو بهت معرفی نکرده، باید بگم من رینا20 هستم. شیرینیپزی اینجا با منه. دیروز مرخصی بودم و از دیدنت خوشبختم.»
فرِدی متکبرانه میگوید: «اون کنار من کار میکنه.»
رینا پوزخند میزند. «منظورت اینه که تو کنار من کار میکنی دیگه؟! من قبل از تو اینجا کار میکردم.»
«خب یه روز!»
ایدن میخندد. «اوم، فکر کنم بااینحال باز هم سابقهش از تو بیشتره. ارشد ارشده دیگه، چه یه روز، چه بیشتر.»
رینا نیشخند میزند و با سر آرنج به بازوی ایدن میکوبد. «میدونستم ازت خوشم میآد.»
پیتر میگوید: «خب، صبح چه خبر بود؟ سرآشپز واسهت سخنرانی معروفش رو ایراد نکرد؟»
ایدن که انگار از این ایده خوشش آمده، یک ابرویش را بالا میاندازد. «سخنرانی معروف؟»
«میدونی دیگه، "اینجا آشپزخونۀ منه و تو باید طبق قوانین من پیش بری. "»
رینا اضافه میکند: «مجوز ورود به آشپزخونه شنیدن این سخنرانیه.»
فرِدی خاطرنشان میکند: «خوشش میآد قبل از اینکه کسی کارش رو اینجا شروع کنه، طرف رو به گریه بندازه تا طرف دستش بیاد کت تن کیه.»
پیتر یک دستش را روی قلبش میگذارد و میگوید: «من تقریباً شلوارم رو خیس کردم.» ایدن نمیداند شوخی میکند یا جدی میگوید.
پاسخ میدهد: «چه وحشتناک، اما، نه. واسۀ من سخنرانی نکرد. فقط ازم خواست...»
نگاهی به جایی که الکساندر ایستاده میاندازد. جایی که ایستاده بود. بدون اینکه ردی از او مانده باشد ناپدید شده. انگار وقتی دستهجمعی مشغول گفتوگو بودند ناپدید شده است. ایدن میبیند که درِ دفتر آشپزخانه که در گوشۀ سالن قرار دارد بسته شده و چراغهایش هم روشن است، پس فرض را بر این میگذارد الکساندر فعلاً به آن جا عقبنشینی کرده است.
انگار خطری موقعیتش را در جایگاه دستیار سرآشپز تهدید نمیکند.
فعلاً.