
در حال بارگزاری...
سلام! 🌸 سال نو مبارک! 🎉«همین حالا» بخر«فردا ارسال» میشه😲«موجودی استیکر و پوسترها محدوده» ⏳🚫 *کلیک کن تا تموم نشده* 🏃♂️💨

در حال بارگزاری...
نویسنده
فرانسس هاجسن برنت
مترجم
شهرزاد لولاچی
ناشر
افق
تعداد صفحات
448
نوع جلد
گالینگور
قطع
جیبی
کتاب باغ مخفی یک رمان کلاسیک در ادبیات کودک و نوجوان به شمار میآید که به قلم فرانسس هاجسون برنت به نگارش درآمده است. داستانی خواندنی که ماجراجویی مری در خانهی اشرافی عمویش را روایت میکند. کنجکاویهای این دختر او را به باغی مخفی میرساند، باغی پرماجرا که در حال پژمردگی است اما مری تصمیم دارد زندگی را به آن برگرداند، بیآنکه بداند قرار است با چه اتفاقاتی روبهرو شود.
ماجرای رمان باغ مخفی (The Secret Garden) نوشتهی فرانسس هاجسون برنت (Frances Hodgson Burnett) حول محور شخصیت دختر دهسالهای به اسم مری لنکس میگردد. این دختر انگلیسی با خانوادهی ثروتمندش در هند زندگی میکرده است. خدمت بیوقفهی خدمتکارها به این دختر و بیاعتنایی عاطفی پدر و مادرش نسبت به او، از مری دختری لوس، خودخواه و بداخلاق ساخته است.
با شیوع وبا، مری ناچار میشود پس از سکونت کوتاهی نزد خانوادهی یک کشیش، راهی انگلستان شود تا در خانهی اشرافی عمویش زندگی کند. مارتا خدمتکار عمارت رازی را دربارهی یک باغ مخفی با مری در میان میگذارد؛ باغی که بعد از مرگ همسر عمویش دیوارکشی شده و کلید آن گم شده است. مری بسیار کنجکاو است که به این باغ راه پیدا کند اما آیا این امکانپذیر است؟ مهمتر اینکه آن سوی دیوارهای باغ مخفی چه اتفاقاتی انتظار مری را میکشند؟
رمان باغ مخفی در سال 1911 در قالب کتاب منتشر شد اما پیش از آن به صورت سریالی در مجله به چاپ میرسید. رمانی که در زیرلایههای داستانیاش، مسیر تلاش فرد برای رشد و بهبود شخصیت را به تصویر میکشد و از تحول درونی به کمک قدرت طبیعت سخن به میان میآورد.
این رمان شگفتانگیز، جذاب و تأثیرگذار را شهرزاد لولاچی به فارسی برگردانده و انتشارات افق آن را در اختیار کودکان و نوجوانان ایرانی قرارداده است
این رمان تاکنون دستمایهی ساخت فیلم، سریال، انیمیشن و تئاترهای متعددی قرار گرفته است که ازجملهی آنها میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
کودکان و نوجوانانی که دلشان میخواهد با کنجکاویها و ماجراجوییهای هیجانانگیز به رازهای نهفته در دل یک داستان پی ببرند، از خواندن این رمان لذت خواهند برد.
آن جا بهترین و شگفتانگیزترین مکانی بود که میشد تصور کرد. گلسرخ رونده با ساقههای قطور بههمچسبیده دیوارهای دورتادورش را پوشانده بود. مری لنوکس فهمید ساقههای رز هستند، زیرا در هند از آنها زیاد دیده بود. زمین از علف قهوهایرنگ زمستانی پوشیده شده و بوتههایی از میان آنها روییده بود که بیتردید بوتههای گلسرخ بودند، ولی در آن وقت از سال برگ و گلی نداشتند. شاخهی تعدادی از بوتهها چنان رشد کرده بود که انگار درخت بودند. درختهای دیگر هم در باغ بودند، یکی از چیزهایی که باعث شده بود آن باغ چنان عجیب و فوقالعاده به نظر برسد گلسرخهای رونده بودند که درختها را پوشانده و شاخههای نازکترشان از آنها آویزان بودند، همچون پردههای مواجی که در بعضی قسمتها به هم میرسیدند یا روی بالاترین شاخهها از درختی به درخت دیگر وصل میشدند و پلهای قشنگی میساختند. آنها حالا نه برگ داشتند و نه گل؛ و مری نمیدانست که جان دارند یا نه، اما شاخههای نازک خاکستری یا قهوهای آنها مانند شنلی نازک همهجا، دیوارها و درختها را پوشانده و روی علف قهوهایرنگ زمین پهن بودند. این تداخل و درهمتنیدگی از درختی به درخت دیگر باعث شده بود آن جا خیلی اسرارآمیز به نظر برسد. مری فکر کرد این باغ باید با باغهای دیگر، که به حال خود رها نشده بودند، فرق داشته باشد و در حقیقت آن جا با هرمحلی که تا به آن موقع در زندگیاش دیده بود فرق داشت.
زیرلب گفت: «چقدر ساکت است! چقدر آرام!»
سپس مکث کرد و گوش به سکوت سپرد. سینهسرخ که به بالای یک درخت پریده بود هم مثل بقیهی چیزها در آن جا ساکت بود. حتی بال نمیزد و بدون اینکه تکان بخورد نشسته بود و به مری نگاه میکرد.